X
تبلیغات
باران ستاره

باران ستاره

هر چه از دل بر آید خوش آید

طوفان اومد

سلام به همه ي دوستان گلم

يه سلام بزرگ به جبران همه روزهاي غيبتم

فكر كنم از زماني كه دانشگاهم شروع شد ديگه آپ نكردم

بعضي از دوستان لطف داشتن تو اين مدت يه خبري به خاطر غيبتم ميگرفتن

از همتون ممنونم

تو اين مدت اتفاقاي زيادي تو دانشگاهمون افتاده بود

يكي جشن ميلاد امام رضا بود

كه قسمته طنزش خيلي بامزه بود

يكي ديگه قسمت مسابقه پسرابود كه به شركت كننده ها

گفته بودن هركي يه شعري به دلخواه خودش بخونه

يكي از شركت كننده ها فكر كنم لري بوديه شعر لري

خيلي قشنگ خوند هرچند كه معنيشو متوجه نميشدم

يكي از شكركت كننده هاش همكلاسي من بوده رفته شعر عمو پورنگ(در مورد دختروپسرو)خونده

اين پسره جوك كلاسمونه والبته نماينده كلاسمون هم هست

تازه از همه كوچيكتره

تو هر جشني كه تو دانشگاه هست بالاخره بايد يه كاري كنه تايه جايزه بگيره حالا براش مهم نيست چه كاري

تو اون مسابقه هم اون جزء  برنده ها بود

چند روز پيش هم حاج آقا دهنوي(همونكه تو برنامه گلبرگ زندگي از شبكه 3صحبت ميكنه)به همراه مجريش به دانشگاهمون اومد

در مورد از دواج جوونا صحبت كرد.سالن پرشده بود وخيلي ها ايستاده برنامه رو دنبال ميكردن

دانشگاهمون هر سال يكي رو براي صحبت كردن در مورد اين مسائل مياره

پارسال حاج آقا نقويان اومده بود ودر مورد روابط دختر و پسرصحبت كرد

فعلا خبراي دانشگاهمون همينه

من دانشگاهمو خيلي دوست دارم

هم خيلي بزرگه

هم خيلي سرسبزه

اگرچه امكاناتش كمه

خداخودش كمكم كنه تا بتونم اين ترمو بهتر از ترمهاي پيش پاس كنم

 

طوفان نوشت:همون اسم خودم تصويب شد

خجالت نوشت:قبلا بهتون گفته بودم كه خجالتي هستم

ولي الآن ديگه خبري از خجالتم نيست

خودم اين تغييرو در خودم احساس ميكنم

حالا  ديگه تو دلم احساس سبكي ميكنم

ديگه مثل قبلا بچه ساكتي نيستم

خدايا ازت ممنونم

 

بعدا نوشت:11آبان سالگرد تاسيس وبم مبارك.

من فقط بخاطر يه كنجكاوي ومسائل كوچيكه ديگه الآن يكساله كه وبلاگ نويسم

اول كه اومدم اين وبلاگو ساختم هدفم ادامه دادن وبلاگنويسي نبودنميدونم چرا نتونستم از وبلاگم دل بكنم شايد بخاطر دوستان خوبي مثل شما بوده

بايد بگم كه من تاسيس اين وبلاگ روبا يك نفر ديگه شروع كرده بودم بانام طوفان ولي بعد از مدتي اون طرف يه وبلاگه ديگه براي خودش ساخت

ومن با نام طوفان تنها به كارم ادامه دادم اميدوارم در اين مدت ازبديهاي من بگذريدوحلالم كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 10:26  توسط طوفان  | 

تحول

سلام به همه ي دوستان گلم

اميدوارم هميشه شاد باشيد

به نظرم يكي از دلايل نااميدي توزندگي بي هدفيه

اونوقته كه آدم به هرچيزي وهركسي روميندازه تايه هدفي داشته باشه هرچند كه اون هدف غير قابل دسترس  وياخيلي بي ارزش باشه

من تاچندوقت پيش همينطور بودم

فكر كنم بخاطر همين بود كه هرروز تواينترنت بودم ودلمو بااون خوش ميكردم

ولي الان ديگه يه هدف بزرگ توزندگيم دارم

اونم مديون بهترينم هستم

البته نبايد خداروفراموش كنم

چون ميدونم پشت پرده همه ي ايناهميشه خدا هست ومنوتنهانميزاره

ديگه راه خودموپيداكردم

ديگه زندگيم مثل قبل نيست

ديگه آدم نااميد سابق نيستم

راستي تصميم گرفتم اسممو عوض كنم

شماچه پيشنهادي دارين؟

لطفاتوقسمت نظرات برام بزارين

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 15:43  توسط طوفان  | 

برگشت دوباره

سلام دوستان عزيزم

از اينكه دير به دير آپ ميكنم از همتون معذرت ميخوام

زياد مثل قديما دل و دماغ گشتن تواينترنت و به وب سرزدن روندارم

فعلا وبم براي اين هست كه يه پل ارتباطي بين من وشما باشه

تو اين چند وقت اتفاقات زيادي افتاده بود

كه يكيش مرگ شوهر دختر عمه ام( به خاطر سانحه تصادف) كه فقط 23سالش بودوهمچنين يكي از آشناهامون كه 25سالش بود

از همينجا براي دختر عمه ام آرزوي صبر وبراي شوهرش(حسن آقا)طلب آمرزش ميكنم

بيايم همينجا براشون يه فاتحه بخونيم

وبراي همه ي جوونا آرزوي سلامتي بكنيم.

دانشگاهها هم كه كم كم داره شروع ميشه

از اين ترم تصميم گرفتم جدي تر درس بخونم تا مثل ترم قبل از دست خودم شاكي نباشم

اميدوارم ازاين دو مطلب خوشتان بيايد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد

دعا کبوتر عشق است وبال وپر دارد

بخوان دعای فرج را وعافیت بطلب

که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد

بخوان دعای فرج را ونا امید مباش

بهشت پاک اجابت هزار در دارد

بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است

خدای را شب یلدای غم سحردارد

بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال

مسافر دل ما نیت سفر دارد

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا

زپشت پرده غیبت به ما نظر دارد

بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا

حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند :
دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با
تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید
به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:43  توسط طوفان  | 

اي گل نر گس بيا

سلام دوستان گلم

تو اين چند وقت غيبتم هم دلم براي شما وهم وبم تنگ شده بود

تا چند روز پيش كه امكان به وب آمدنم جور شده بود بلاگفا مشكل پيدا كرده بود

از بعضي دوستانم ممنونم كه تو اين يك ماهو نيم غيبتم منو فراموش نكردن

اين ايام خجسته ميلاد امام زمان رو به همه ي دوستانم تبريك ميگم

به اميد روزي كه او بيايد

آمــيـــــــــــــن

ما را از اين هواي سراسيمه دور كن

وقتي براي بدرقه عشق ميروي

از كوچه هاي خسته ما هم عبور كن

افسرده از هجوم هوس هاي عالمين

آقا دل شكسته ما را صبور كن

آقا به حرمت مفهوم انتظار

اشعار ساده ما را مرور كن

كي مي شود كه تو از راه ميرسي؟

اين باغ هاي شب زده را غرق نور كن

يا صاحب الزمان قدمت خير

العجل يعني كه اي تمام عدالت ظهور كن

یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي

عمريست كه از حضور او جا مانديم
در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظرست تا كه ما برگرديم
ماييم كه در غيبت كبري مانديم

یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي

گفتم كه خدا مرا حياتي بفرست

طوفان زده ام راه نجاتي بفرست

فرمود كه با زمزمه يا مهدي

نذر گل نرگس صلواتي بفرست...

 

وقتی به دنیا می­آییم در گوشمان اذان می گویند و

 وقتی از دنیا می­رویم برایمان نماز می خوانند

به راستی چه کوتاه است زندگی....

فاصله اذان تا نماز.....

یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي یامــــــــــــــهدي

راه بهشت


مردي با اسب و سگش در جاده*اي راه مي*رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه*اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت*ها طول مي*كشد تا مرده*ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده *روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي*ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي*شد و در وسط آن چشمه*اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه *بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه*بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه*ايم."

دروازه *بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي*توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي*خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه*اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه*اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه*اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي*شد. مردي در زير سايه درخت*ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه*ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ*ها چشمه*اي است. هرقدر كه مي*خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي*شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي*توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي*خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي*شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي*كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي*مانند...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:59  توسط طوفان  |